![]() |
![]() |
|
در سکوت مردمان کوچک این شهر خاکستری بزرگ ـ ماه را می بینم که با وقار و ارامش در اسمان صاف و تیره ایستاده ـ در چهره ی ماه تاسفی می بینم ـ نواری از نا امیدی در صورت رنگ پریده اش نمایان است ـ از ماه می پرسم : "چه شده ماه پر غرور؟" ماه میگوید : "از این شهر خاکستری پر سکوت ـ از این مردمان کوچک بی احساس ـ از این اسمان تار همیشگی ... و از این که هر شب عاشقی می میرد به تنگ امده ام...
شب گذشته را به خاطر دارم ... ستاره ای بی فروغ از اسمان به زمین افتاد...پس ان ستاره هم مانند ستاره های قبل که به زمین افتادند از آن عاشقی بوده؟... پاسخی برای ماه ندارم ـ با نگاهی به شهر بزرگ و تیره ـ اوایی سر می دهم تا در کوچه های تار و خلوت بپیچد و بر سر شهر سایه افکند ـ می اندیشم چه خوب است اگر هر شب ستاره ای از اسمان به زمین بیفتد ... تا این شهر پر غبار و دل های سنگی مردمانش ستاره باران شود... حال دیگر ماه خوابیده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:34 توسط داوود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عمه شیرین در اسمان دلم ودلت مرجان بهانه زندگابی سما ایا کسی هست ما رو یاری کند بهشت رزیتا جون فاصله×شنگول و منگول پیمان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|