تبليغاتX
کلیسای عشق
 

دیر هنگامی است باران مهمان ناخوانده ی چشم هایم شده است..........

از آن دم که پرتوی نوری که کلبه ی سنگی مرا روشن می ساخت

..............رو به خامو شی است

نوری برای گرما نیست و دستهای یخ زده ام از نوشتن هراس دارند.

من از خستگی خسته ام

از تن های تنها خسته ام

مرا گفته بودند کلامی مقدس تو را در روزهای بی روح گرمایی پر از مهر می دهد

در این طوفان نامهربان کلام مقدس باری از یادم گریخته است

و چقدر دلسردم از بی کسی کس ها

از حقارت نگاه ها

از آنان که لبخند را هم گدایی می کنند

ازبودن رنج.در رنج بودن.دیدن رنج و هرآنچه با این واژه گره خورده مرا گریز گاهی

نیست که خداوندگارم انسان را در سختی آفرید

گله دارم

از تو گله دارم که حتی بدبختی را هم در لقمه نانی برای خوردن و لباسی برای 

پوشیدن تحقیر کردی

واز آنان که مرا اسیر این زمین سرد و سخت کردند و همسایه ی دلهایی سرد تر از

زمین .زمینی که که با نامهربانی مرا در آغوش گرفته.............

 حتی در مرگ هم مرا رد آغوش می گیرد اما این بار تن بی روح و آرمیده ام را...

امروز دلم گرفته.............

باران غصه بر بهانه هایم باریده تاشاید پایان ثانیه ها باشد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:25  توسط داوود | 

تنها به دنیا اومدیم و تنهاتر هم از دنیا میریم

دنیایه بزرگیه . یکی میگه قشنگه و یکی دیگه میگه نامرده...

اما برای من نه قشنگ بود نه زشت نه وفا داشت و نه حتی بی وفا بود.

حالا که فکرش رو میکنم میبینم ای بابا دنیا اصلا با ما قهر بود .

یه عمر کوتاه بود اما دیر گذشت خیلی دیر . همیشه غرق رویا بودیم و نفهمیدیم کجا ایستادیم چی کار میکنیم به کجا میخوایم بریم

ندونستیم زندگی یعنی زنده بودن یا زنده بودن یعنی زندگی

نه هرگز نفهمیدم روی زمینم یا تو اسمون .

ندونستیم همه ی هستیمون یه خیال قشنگ بود که بیرون از رویا هیچ ارزشی نداشت حتی برای خودمون .

مثل یه خواب خوبی که تو رو تا اوج بودن میبره اما وقتی از خواب بپری باز مثل همیشه تکرار واژه ی تکراریه تکرار ...

به خیال خودمون توی کشتی نوح نشسته بودیم و در امان بودیم از هر گناه و اشتباهی .

بی خبر از اینکه سال ها پیش کشتیه دور از زشتی هامون توی ساحل بدی ها لنگر انداخته بود و همه قلب هامون در تصرف محض ترس از دوست داشتن بود .

به خودمون مغرور میشدیم چون فکر میکردیم دوست داشتن رو از بریم

شعر های عاشقونه میگفتیم و اطمینان داشتیم که عاشقیم .

اره شاید حرفای خوب میزدیم و داستان های عاشقانه ی زیادی بلد بودیم و زیباترین رویا ها رو صاحب بودیم اما توی (زندگی) همون دنیایی که از رویا فرسنگ فرسنگ فاصله داره کدوممون عاشقی رو بلد بودیم .

روی اتش احساساتمون سرپوش گذاشتیم و فکر کردیم که برنده ایم

(جنگجویی که در نبرد عاشقانه ها با سلاح سرد غرور پیروز شده بود ؟)

غرور تنها دلیل شکست نبود اون حسی که هر بار به خاطرش در خونه ی قلبمون رو تخته کردیم و باز پشت در تکیه دادیم و نفس راحت کشیدیم و خودمون رو سخت فریب دادیم که این بار هم قسمت نبود و این تنهاییمون حکمت...((( ترس))) بود . ترس از اشکار شدن احساساتمون .

نمیدونم دیگه چی باید گفت فقط بگم همه این حرفا چند کلمه ای بیشتر نبود در برابر حرفای ناگفته ای که شاید هیچ وقت مجال گفتنش رو پیدا نکنم

بهتون حق میدم اگه از حرفام هیچ چیزی متوجه نشید چون هیچ کس توی دل دیگری نیست و هیچ کس جز خود ادم حرفاش رو نمیفهمه

اما اگه دوست داشتید بدونید که اصلا مقصودم از گفتن این حرفا چی بود باید بگم برای دوست داشتن همیشه دیره ....

اما!!!! این یادتون باشه که به قیمت با هم بودن مجبور نباشیم به هم دروغ بگیم اگه قراره این طور باشه همون بهتر که تنها باشیم و یه گوشه بشینیم و به چیز هایی که دوست داریم فکر کنیم.

دیگه حرفی برای گفتن ندارم جز یه حرف با اون کسی که میدونم زندگیش فقط بر پایه ی عشق بوده و هست

یه دوست...

کسی که شاید فکر کنه میتونه باقی عمرش رو

از کوچه پس کوچه های زندگی بی خیال عبور کنه بدون اینکه دل به کسی بده و دوباره حس قشنگ دوست داشتن رو تجربه کنه.

شاید دلت خواسته باشه گذشته هات رو فراموش کنی و اون چیزی باشی که نبودی اما خودت گفتی از جنس خودمون باشیم یادت هست ؟

میدونم که همیشه پای حرفات تا پای جون ایستادی پس این بار هم به حرفی که زدی عمل کن و خودت باش مثل همیشه عاشق حتی اگه تنها...

حرف اخرم هم اینه که هرگز خدا رو فراموش نکن هرگز

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در اینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند

عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:55  توسط داوود | 
 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري مي شكند
دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم

 كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند

فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي آيد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم
كاش مي شد پرواز كنم
پروازي بي انتها تا رسيدن به ابدييت.......

كاش مي شد
در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
بغض كهنه اي گلويم را مي فشارد
به گوشه اي پناه مي برم
كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط داوود |