![]() |
![]() |
|
|
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
کاش زندگي فرصت دهد گاهي از گل ها ياد کنيم کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم در زماني که:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:50 توسط داوود |
|
در سکوت مردمان کوچک این شهر خاکستری بزرگ ـ ماه را می بینم که با وقار و ارامش در اسمان صاف و تیره ایستاده ـ در چهره ی ماه تاسفی می بینم ـ نواری از نا امیدی در صورت رنگ پریده اش نمایان است ـ از ماه می پرسم : "چه شده ماه پر غرور؟" ماه میگوید : "از این شهر خاکستری پر سکوت ـ از این مردمان کوچک بی احساس ـ از این اسمان تار همیشگی ... و از این که هر شب عاشقی می میرد به تنگ امده ام...
شب گذشته را به خاطر دارم ... ستاره ای بی فروغ از اسمان به زمین افتاد...پس ان ستاره هم مانند ستاره های قبل که به زمین افتادند از آن عاشقی بوده؟... پاسخی برای ماه ندارم ـ با نگاهی به شهر بزرگ و تیره ـ اوایی سر می دهم تا در کوچه های تار و خلوت بپیچد و بر سر شهر سایه افکند ـ می اندیشم چه خوب است اگر هر شب ستاره ای از اسمان به زمین بیفتد ... تا این شهر پر غبار و دل های سنگی مردمانش ستاره باران شود... حال دیگر ماه خوابیده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:34 توسط داوود |
|
|
گفتی محبت کن برو! باشد , خداحافظ , ولی.... رفتم که تو باور کنی , دارم محبت میکنم... !
ديگر دفتر خاطراتي نيست تا اشکهايم را رويش خط خطي کنم! همين ديروز بود که با غم ها وداع کردم ولي انگار راه گريزي نيست... آيا کسي را ميشناسيد که قلب هاي شکسته را بند زند...!؟ نه... حرفي نيست! هنوز سر قولم هستم! ...- ديگر گله مند نخواهم بود- فقط افسوس.... و اما تو ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی! اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده ...!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:9 توسط داوود |
|
|
دارم از تو می نویسم من برای آخرین بار
نمی خوام دیگه بمونه تو دلم حسرت دیدار
دارم از تو می نویسم به زبون بی زبونی
به زبونی که تو بتونی تو ازش عشقو بخونی
دارم از تو می نویسم با چشمهای خیلی خسته
خستگی هایی که از تو تو وجود من نشسته
دارم از تو می نویسم که همیشه دوری
برای حس لطیفم تو مثل یه حکم زوری
دارم از تو می نویسم تو کوچه های باریک
یادته تنهام گذاشتی تو شبای سرد و تاریک
دارم از تو می نویسم که دیگه عشقی نمونده
هوس های پر فریبت جونمو به لب رسونده
دارم ا تو می نویسم با دستای سرد و لرزون
تنهایی شعری نوشتم برای تو زیر بارون
دارم از تو می نویسم نگو که دروغ نوشتم
می دونم که توی قلبت هیچ وقت من جایی نداشتم
دارم از تو می نویسم تویی که تنهام گذاشتی
یادمه اون روز آخر که گفتی دوسم نداشتی
دارم از تو می نویسم شعری از جنس صداقت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:13 توسط داوود |
|
![]() اي مسافر !اي جدا ناشدني !گامت را آرام تر بردار !از برم آرام تر بگذر !تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ ،گذرگاهت را چراغان کنم .آه ! که نميداني ...سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...و شگفتا که زيستن بانيمي از روح تن را مي فرسايد ...بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:55 توسط داوود |
|
|
دلم گرفتـــه از ترانــه ها ، ترانه هـــای بی صــدا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:26 توسط داوود |
|
![]() یه شب خدا خواب نداشت دلش تو سينه تاب نداشت
واسه یه لحظه اون! سوالی کرد جواب نداشت اون شب فرشته ها همه رفته بودن به مهمونی خدای خالق همه تنها شدش به اسونی اون که همیشه خنده داشت گریه می کردش بی صدا دلش گرفته بود خدا تنهايی سخته به خدا پيش خودش فکر کرد که من برم ميون بنده هام روی زمين يه جايی هست پيدا بشن اون خنده هام شال و کلاه کردو يواش ازون بالا اومد پايين تو کوچه هم قدم ميزد اينوره زمين،اونور زمين هرکی رو ديد يه کاری داشت يه کسب و کارو باری داشت هرکی رو ديد تو دست خود يه دست دلگساری داشت هيچکس به اون نگاه نکرد کسی اونو صدا نکرد خدای اسمون و عرش تنهاييشو دوا نکرد خسته ونااميد و گيج تو ميدونا قدم ميزد خط و نشونی ميکشيد عذاب و درد رقم ميزد رفت و رسيد به کوچه ای سردو سياه و بسته بن پنجره ی تکخونه ای پل زده بود به اسمون پاهاش ديگه رمق نداشت نشست کنار پنجره تنهاييشو بغل گرفت تو بغض خيس پنجره سکوت محض کوچه رو صدای گريه ای شکست جلوتر از خدای ما کسی بنای اشک و بست مردک صاحبخونه بود اون که زغم داد ميکشيد اون که تو بهت نيمه شب خدا رو فرياد ميکشيد می گفت خدای مهربون ببين منو يادت مياد؟ بنده ی غمگين توام ببين که خاطرت مياد من همونم که ياد دادی عاشقی رو خودت به من گفتی که دل بسته بشو تا اخرش باهات منم من همونم که خيره شد چشم و دلش به اسمون ستاره ای دلش رو برد تو عمق قلب کهکشون گفتم خدا اين عشق پاک حاصل درس ومشق توست حالا منو به پاش بريز که زندگيم به عشق اوست گفتی عزيز ساده دل اين درس عشق اخره بدون که عشق پاک تو به منزلش نمی رسه اگر که ليلی پا بده مجنون ديگه غم نداره تو زندگيش خدارو هم حتی ديگه کم نداره واسه همينه که همش عشقها غم الوده ميشن ميان تو دلهای شما حسابی الوده ميشن چطور دلت اومد خدا منو به دام عشق اون اونو ولی از من جدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:29 توسط داوود |
|
|
عشق برگ لطيفی است که تنها دستای من و تو می تونه اون لمس کنه
از درياپرسيدند:عشق چيست؟ گفت: خشکيدن! از گل پرسیدند:عشق چيست؟ گفت: پرپر شدن! از زمين پرسيدند:عشق چيست؟ گفت: لرزيدن! از آسمون پرسیدند:عشق چیست؟ گفت: باریدن! از کوه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: آتشفشان! از انسان پرسیدند:عشق چیست؟ ناگهان ندايی از درونش گفت: جدایی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:29 توسط داوود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عمه شیرین در اسمان دلم ودلت مرجان بهانه زندگابی سما ایا کسی هست ما رو یاری کند بهشت رزیتا جون فاصله×شنگول و منگول پیمان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|