تبليغاتX
کلیسای عشق

نمي دونم چي بنويسم 

نميدونم كدوم واژست كه مي تونه بگه همين الان الان چقدر دلم برات تنگ شده 

نمی دونم بنويسم الان توي قلبم يه دنيا غصه مهمونه ؟

مي دونم الان هر چي غم هم كه تو دنياست دلش به حال من و تنهاييهام مي سوزه  

مي دونم اگه آسمونم مي دونست  چقدر تنهام ،چشماش باروني تر از هميشه مي شد 

اگه در يا مي دونست چه سكوتي حاكم شده به زندگي من ،هيچ وقت صداي غرش موج هاشو سر نميداد 

خود تنهايي هم نمي دونه كه چقدر تنهام

 

 

                        

بازيچه

دوباره بازيچه شدم توي تئاتر زندگي

تو اين نمايشنامه دل شكسته شد به سادگي

نقش نبودن واسه توست

نقش شكستن واسه من

صندلي خالي از تو شد

اي بي صدا حرفي بزن

ياد تو نبودنت رفتم و تنها تر شدم

توي تئاتر زندگي بغض يه بازيگر شدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:31  توسط داوود | 
 

جلسه محاکمه عشق بود . قاضی (عقل)  عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود ( یعنی فراموشی )

قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟

ای گوش مگر تو نبودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟

آهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهد و پیمان با او نبود ؟

و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او ؟ باز هم مخالف هستید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟

قلب نالید که: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:42  توسط داوود | 

 

باز اي باران ببار
بر تمام لحظه هاي بي بهار
بر تمام لحظه هاي خشک خشک
بر تمام لحظه هاي بي قرار
باز اي باران ببار
بر تمام پيکرم موي سرم
بر تمام شعر هاي دفترم
بر تمام واژه هاي انتظار
باز اي باران ببار
بر تمام صفحه هاي زندگيم
بر طلوع اولين دلدادگيم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز اي باران ببار
غصه هاي صبح فردا را بشوي
تشنگي ها خستگي ها را بشوي
باز اي باران ببار
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:8  توسط داوود | 
برای تو می نویسم

برای مهربانی چشمهایت

برای صمیمیتی که در کلامت موج می زند

برای تو می نویسم

برای لبخند شیرینی که روی لبانت نقش می بندد

و برای نهال مهری که در سینه ی پر مهرت می روید

فقط برای تو می نویسم

که صدایت زیباترین ترانه ی هستی ست

و برای نامت که پر از راز و رمز زیبایی ست

و

فقط برای تو می نویسم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:40  توسط داوود |