![]() |
![]() |
|
|
دعوتت میکنم امشب... به نبودنم به یادم تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم دعوتت میکنم امشب... به دلی که بی تو سرده به دلی که پاره پارست به دلی که توبه کرده دعوتت میکنم امشب... به یه قطره اشک و هق هق پر پر حادثه با تو سهم من بغض دقایق دعوتم کن که بسوزم تویه شک دل بریدن ای خدا کی بود که برگشت سایه تو یا دل من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:44 توسط داوود |
|
|
عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه همنشين خلوت غمگين آه عشق گاهي شور رستن در گياه عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:4 توسط داوود |
|
|
میدانم فردا سحر گاهان است.. و آنگاه که سحر دمید.. فرزندم نسل آینده.. دلتنگیهای امروزم را به تمسخر میگیرد.. و بهار پاییز شده.. بارنگ زردش بر من طعنه میزند.. به کدام سو بگریزم..
دلم از غربت خیس جاده ها میگیرد.. وترانه ی قلبم میشکنند.. تا آهنگی دیگر از برنادت بنوازند .. آ خر.. به کدام سو بگریزم.. به کدام سو ...؟..
هرشب دلم یکریز میشکند.. و ابرهایی پنهان.. که بر دلم سایه انداخته اند.. از چشمانم می بارند.. و تصویری از تو در خاطراتم ... که نظاره گر روی سیاهم هستند ..
آری من باخته ام.. باخته را ...تو بگو .. بکدامین سو بگریزد ... هرچند میدانم ناجی تویی .. پس توان گریزم نیست .. چون حق فرزند بشر . برگردنم سنگینی میکند.. اوست که مرا در مقابلت به زمین زنجیر میکند .. آری میدانم که من باخته ام .. باخته را راه گریز نیست ..
سالهاست شرم حضورم..
در دریای معرفت تو پرسه میزند ..
اما رسم اینچنین نیست.. تو میدانستی که من می بازم..
کشاندن بازنده ای را به مسلخ عشق رسم نیست .. امروز هم قاضی تویی.. گردن بزن.. بزن.. اما به آتش یک کس.. جماعتی نباید بسوزند.. چه رسد به فرزند بشر..
شه سوار حق تویی .. رو سیاهی را عنایتی شاهانه کن.. در گذر.. درگذر تا آخرین گام من.. گام تو باشد.. محبوب من.. تو خود میدانی که دلم آرام و قرار ندارد..
و کاسه ی خشک شده ی چشمانم ..
به کدا مین سو بگریزم.. نمیدانم.. بجز تو.. که را دارم..
آری محبوب من.. دریای دلم توفانیست.. توفانی عظیم.. و بارش پایان ناپذر اشکهایم ..
که روسیاهی مرا بر آب روان نیز ..
نتوان سپرد .. تو بگو .. قایق طوفان زده ام را.. به کدامین ساحل بکشانم .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:50 توسط داوود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عمه شیرین در اسمان دلم ودلت مرجان بهانه زندگابی سما ایا کسی هست ما رو یاری کند بهشت رزیتا جون فاصله×شنگول و منگول پیمان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|