تبليغاتX
کلیسای عشق

آموخته ام که ؛ وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان می شود .

آموخته ام که ؛ عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که ؛ اين عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان .

آموخته ام که ؛ ؛ هيچکس در نظر ما کامل نيست مگر تا زمانی که عاشقش شويم.

آموخته ام که ؛ بهترين کلاس درس دنيا کلاسی است که زير پای خلاق ترين فرد دنياست .

آموخته ام که ؛ که مهم بودن خوبست ، ولی خوب خوب بودن از آن مهمتر است .

آموخته ام که ؛ تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زدگی را تماشايی می کند .

آموخته ام که ؛ خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد پس چطور می شود که من همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که ؛ چشم پوشی از حقايق آنها را تغيير نمی دهد .

آموخته ام که ؛ که در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد .

آموخته ام که ؛ اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه ای جديدتر دوباره بکوشم .

آموخته ام که ؛ موفقيت تنها يک تعريف دارد : « باور داشتن موفقيت » .

آموخته ام که ؛ تنها کسی مرا شاد می کند ، که می گويد « تو مرا شاد کردی » .

آموخته ام که ؛ گاهی مهربان بودند ، بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که ؛ هرگز نبايد به هديه ای که از طرف کودکی داده می شود ، « نه » گفت .

آموخته ام که ؛ در آغوش داشتن کودکی که به خواب رفته ، يکی از آرامش بخش ترين حس های دنيا را درون آدمی بيدار می کند .

آموخته ام که ؛ زندگی مثل طاقه پارچه است . هر چه به انتهای آن نزديک تر می شوی ، سريعتر می گذرد.

آموخته ام که ؛ بايد شکرگزار باشيم که خدا هر آنچه می طلبيم را به ما نمی دهد .

آموخته ام که ؛ وقتی نوزادی انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش می گيرد ، در واقع شما را به اسارت زندگی می کشد .

آموخته ام که ؛ هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بيشتری انجام می دهم .

آموخته ام که ؛ هميشه برای کسی که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که ؛ زندگی جديست ولی ما نياز به «دوستی» داريم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشيم .

آموخته ام که ؛ تنها چيزی که يک شخص می خواهد ؛ فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهميدنش .

آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شويم ؛ انتظار « لبخندی » از سوی ما دارد .

آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترين راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .

آموخته ام که ؛ به چيزی که دل ندارد ، نبايد دل بست .

آموخته ام که ؛ خوشبختی
جستن آن است نه پيدا کردن
آن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:8  توسط داوود | 
      

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو  خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

 و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:4  توسط داوود | 
                                                              

   سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به سویم می آید و هرسال این روزها از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم
اما درکنار رهگذر
پا به پای او
قدمهایم را جای قدمهایش گذاشتم
واو راه به بینهایت مبرد
همچنان سکوت می کنم
و این ترانه چه زیباست
با پنجه ی مژگان چشمی آشنا به چنگ دلنواز سکوت رهگذر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:37  توسط داوود |