![]() |
![]() |
|
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
وهر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده...اعتراف به عشقهای نهان
وشگفتیهای بر زبان نیامده.....در این سکوت حقیقت ما نهفته است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:1 توسط داوود |
|
|
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ای با چشم تر عشق یعنی سربه دارآویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسواشدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هرچه بینی عکس یار عشق یعنی دیده بردردوختن عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی باگلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله برخرمن زدن عشق یعنی رسم دل برهم زدن عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:54 توسط داوود |
|
عشق با روح شقايق زيباست
عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:41 توسط داوود |
|
|
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون اورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد رهگذري او را ديد و پرسيد: " براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي " مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:31 توسط داوود |
|
![]() تقدیم به تمام عاشقهای ایرونی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:54 توسط داوود |
|
|
تا حالا شده که بخوای با تمام قدرت خدا رو فریاد بکشی و ازش کمک بخوای که رهات کنه ، به دادت برسه ... تا حالا شده که دلت بخواد یه مسافر در خونت رو بزن و تو رو از این همه چشم انتظاری در بیاره ... تا حالا شده زیر بار سنگین فاصله انقدر له بشی که دیگه حتی نتونی جیک بزنی ... تا حالا شده عشقت و ندید بگیرن و بعد هم ... اصلا تا حالا شده عاشق بشید من شدم و فهمیدم عشقم مثل همه چیز تو دنیا واسه همه یه شکل نیست ... عشق من اما رنگش بنفشه ، بنفش به رنگ دوری ، فاصله ، انتظار و شور مثل غم ، مثل اشک و گرفته و تنگ مثل بغز ، مثل نفسهای کوتاه من و از جنس من از جنس برزخ ، از جنس مه و بزرگ از قد آسمون هم خیلی بالاتر شاید هم بیشتر ، عاشقانه اونقدر که دوستم داشت و دارم لطیف مثل ابریشم ، ابر و تموم مهربونیاش ... تا حالا شده به انتظار شنیدن دوباره ی یه صدای آشنا روزها ، شبها ، ماهها و شاید سالها به انتظار بشینی که بیاد بیاد ، برگرده و بالاخره تنهایی تو هم تموم شه یه زمانی بود که می خندیدم ، می رقصیدم با عشق و بوسه و احساس ... بجای درویشی و تنهایی و های های بی خبری دامنم پر بود از احساس خوشبختی ، عشق ، عشق ، عشق ... حالا هم حالم خوبست یه تنهایی دارم به وسعت عشق تو ، یه آرامش و سکوت محض که اونجا فقط صدای تیک تیک ساعت که می تونه جای تو رو بگیره ، جای عشقم رو بگیره ، جای نفسهای گرمت و بگیره ... از وقتی رفتی چشمای کسی دیگه آینه صورتکم نشد ، ا ز وقتی که رفتی ...وای به روزی که از سفر بر گردی دیگه نمی ذارم بری و تنهام بزاری هر جا بری باهات می یام ، باهات می یام .... دوسِت دارم ...دوسِت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:27 توسط داوود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:21 توسط داوود |
|
|
لحظه هاست كه آدمي را هيچ و پوچ ميكند لحظه هاست كه انسان را فرسوده و خسته از زندگاني ميكند لحظه هاست كه عمر ما را به پايان ميرسانند و لحظه هاست كه انسان را فريب ميدهند بيايد از پس لحظه ها بگزريم به اميد لحظه بعدي زندگي نكنيم اينگونه بيانديشيم كه انگار لحظه بعدي پيش روي ما نيست و از همين لحظه لذت ببريم نه به اميد لحظه بعدي .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:31 توسط داوود |
|
|
شبی قمگین شبی بارانی و سرد
مرا در قربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با ما چکار کرد تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:28 توسط داوود |
|
|
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش نه از سنگم نه از رومم نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی چه فردائی چه پنهانی چه پیدائی اگر خوشحالم اگر غمگینم چه فرقی داره تنهائی اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم بدون تو چی بی تابم بیا از من رهایم کن صدایم کن صدایم کن دلم از دست من خونه بیا از من جدایم کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:26 توسط داوود |
|
|
به نام خداوند مهرپيشه ی مهر گستر فاش می گويم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در اين دامگه حادثه چون افتادم من مَلک بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد در ايــن دير خــراب آبــادم سايه ی طوبی و دلجويی حورو لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از يادم نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:22 توسط داوود |
|
|
رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگي گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگي رفت و نگاهي ام نکرد به اين مسافر غريب که بعد اون چي مي کشه از اين همه درد و فريب رفت و نگاهمو نديد که غرق بارون و غمه از اين همه درد و فريب هر چي بگم بازم کمه رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم با يک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگيم رفت و کتاب عشقمون زير غبار روزگار از ياد اون رفت و حالا منم اسيرو بيقرار رفت و کبوتراي عشق وايش بهونه مي گيرن گلاي باغ زندگيم از غم هجرش مي ميرن رفت و نگفت که کي مي ياد؛ نگفت به يادم مي مونه اما دل ساده من باز اونو عاشق مي دونه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:15 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:55 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:51 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:44 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:37 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:25 توسط داوود |
|
|
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش میگیره ، بی بهونه می باره ...... به کسی توجه نمی کنه ... از کسی خجالت نمی کشه ... می باره و می باره و می باره ... اینقدر می باره تا آفتابی شه ... آبی شه ...!!! کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده ... انگار نه انگار که غصّهای بوده ... همه چیز فراموشت بشه ...!!! آسمون چشم های من تا صبح بارید... نگام کن... حالا آبی شدم؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:8 توسط داوود |
|
|
می خواهم از تو برای تو بنویسم خوب خوب، خوبترین من، با سلامی دوباره به تو . به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر ، و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست . به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد . به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد . به تو که نمای کامل صداقتی .. و به تو که برای من تنهاترين هجراني، همیشه در اوج و نهایتی . ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه . ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف . ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند . با تو هستم...هجرانم... با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم . با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم. دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:5 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:1 توسط داوود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عمه شیرین در اسمان دلم ودلت مرجان بهانه زندگابی سما ایا کسی هست ما رو یاری کند بهشت رزیتا جون فاصله×شنگول و منگول پیمان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|