![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:2 توسط داوود |
|
|
عشق یعنی قطره قطره آب شدن ... در وفور اشک يار گريان شدن عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستتن و مجنون شدن عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن... بر دامن وي افتادن و بي جان شدن عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 8:48 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:14 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:14 توسط داوود |
|
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد.نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ولي بسيار مشتاقم . که از خاک گلويم سوتکي سازد . گلويم سوتکي باشد . بدست کودکي گستاخ و بازيگويش و او يکريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد . بدين سان بشکند در من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:13 توسط داوود |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:12 توسط داوود |
|
|
سلام به دوستان عزیز من رفتم سربازی بدی خوبی دیدین حلالم کنین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:52 توسط داوود |
|
|
پس از تو دلم ز غربت ديار آشنا گرفت پس از تو خوشه هاي التفات آفتاب سوخت پس از تو من ز بي رفاقتي دلم گرفت پس از تو من هميشه فكر ميكنم كه در صداي من كسي گريست پس از تو فصل عافيت نداشت و هيچ كس شفيق دستهاي پينه بسته ام نشد ودل به صحبت رفاقتم نداد پس از تو هيچ كس بمن نگفت: آسمان كجاست؟ حرفي از مهاجرت بمن نزد (( بيا كه من از اينهمه غريبگي دلم گرفت )) پس از تو من هميشه فكر ميكنم كه مي توان نماندورفت مي توان،گذشت و بر نگشت پس از تو فكر ميكنم كسي كه جامدان بدست در كنار جاده انتظار ميكشد ((منم))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:49 توسط داوود |
|
|
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم هربلایی سرم اومد همه زجر ی که کشیدم همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو دیدم تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم اگه احساسمو کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپرد ی بدون این که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت سیاوش تقدیم به کسی که به خاطر من از زندگیشم میگذره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:43 توسط داوود |
|
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته از این همه در به دری به لب رسیده جون من به داد من نمیرسه خدای اسمون من دلم گرفت از اسمون هم از زمین هم از زمون تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و اسمون طرح رفاقت نمیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:40 توسط داوود |
|
|
زندگي يك گل سرخ است
پر از عطر پر از خا ر پر از برگ لطيف .................. يادمان باشد اگه گل چيديم عطر و خار و گل و گلبرگ همه همسايه ديوا ربه ديوا رهم اند بچه ها به این یکی وبلاگمم یه سر بزنید من که خیلی دوسش دارم پشیمون نمیشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:38 توسط داوود |
|
|
كاش ميشد ولي گريزي نيست بايد از اين صبورتر باشم
نا گريزم كه د رتب تقدير از خودم از تو دورتر باشم گفتنش ساده است اما نه! بر نمي ايم از پسش ديگر آه از من نخواه خوب من !كه از اين هم جسورتر باشم مادرم هي نصيحتم ميكرد بروم طور ديگري باشم گفت بايد كمي عوض بشوم يا كمي پر غرورتر باشم من ولي فكر ديگري دارم ديگر از اين حسابها سيرم به كسي چه؟! دلم نمي خواد دختري با شعورتر باشم خسته ام خسته... شعر هم كافي است دست بردار از سرم تا من بروم گم شوم براي خودم بروم از تو دورتر باشم ! كاش اما به ياد من باشي روزهايي كه سرد و باراني است ياد اين دخترك كه هي ميگفت دوست دارم خودِ خودم باشم!
وای با وجود شلوغی دور و برم خیلی تنهام خدایا پس کجایی ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:37 توسط داوود |
|
|
تنم از حادثه زخمی دلم از غصه شکسته
مثل اون پرنده ای که روی شاخه ها نشسته من مسافر ی غریبم راهی یه راه دورم توی جاده ها میشم گم تا که نشکنه غرورم پر بغض و گریه بودم تو رسید ی تا بخند م بی تو ای سعادت محض دل به جاده ها میبندم راهی یه کوله راهم کوله بار عشقو بستم دیگه از خودم بریدم دیگه از آئینه خستم تو ی کعبه وجودم دو رچشمای تو گشتم نکن از دلم گلایه باید از تو میگذشتم نمی خوام با رغمم رو روی شونه هات بگیری نمی خوام مثل پرنده توی یک قفس بمیری ای بهار ابی عشق کاش تو مهربون نبودی تو ی این غریبه بازار تو یه همزبون نبودی لحظه گذشتن از تو لحظه اخر دیدار واسه از تو گذشتم همینه معنی ایثار همیشه حرفات به من اومید میده چرا به خاطر من از خودت گذشتی مهدی؟ این متن و با تمام احساسش به تو هدیه میکنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:35 توسط داوود |
|
|
مینویسم از تو توکه سرسبز ترین خاطره ای تو که سر شارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم و تو که سنگ صبورم بودی د رتمام لحضاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود
تقدیم به کسی که دوسم داره منم دوسش دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:32 توسط داوود |
|
|
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...
وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه
خدايا به دادم برس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:29 توسط داوود |
|
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد پس چرا عاشق نباشم پس چرا موفق باشيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:26 توسط داوود |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:25 توسط داوود |
|
منم تنهاتر از تنها ............... فقط خدا با منه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:24 توسط داوود |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:23 توسط داوود |
|
|
من و ...
من وتو در این هستی من گل سرخ ام تو خاک منی
من قایق ام تو دریای منی
من زمین ام تو آسمان منی
من ستاره ام تو روشناییه منی
من درختم تو خورشید منی
من دشتم تو آهوی منی
من آبم تو آبیه منی
من سبزم تو سبزیه منی
من منم تو من منی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:58 توسط داوود |
|
|
ما جرا جوی جوان همه ی مردم با عجله سوار کشتی شدند این کار برای مارتین تازگی داشت . مارتین تا به حال سوار کشتی نشده بود برای همین ترسی در وجودش بود وتا کشور سیبری از اتاقش بیرون نیامد روز جایش را به شب داد. مثل همه ی شب های دیگر دریا طوفانی شد. کشتی بازیچه ی دست طوفان شد ناگهان صدای زنگ خطر در امد. مارتین که هیچ چیز نمی دانست سوار قایق نجات شد وناگهان طناب پاره شد و قایق به دریا افتاد و از کشتی دور شد قایق به یک صخره ای برخورد کرد و شکست ولی به مارتین اسیب نرسید. مارتین دست و پا زد و خودرا به صخره ای رسانید و چسپید . مارتین خودش را به تکه چوب شناور رساند و رویش دراز کشید و دست و پا زد تا به ساحل رسید مارتین روی زمین دراز کشید صبح روز بعد مارتین ار خواب بیدار شد. در دو کیلو متری اش جنگلی بزرگ وجود داشت . مارتین وارد جنگل می شود. اولین چیزی که می بیند درختی توت است با سرعت نصف درخت را خالی از توت کرد به جلو می رود در کنار نهری می شیند واز ان ابی می نوشد . بعد از استراحت دنبال جای برای خوابیدن می گشت . کنار درختی که هم توت و نهری اب است استراحت می کند و روز جایش را به شبجایش راشب رابه روز . در نزدیکیش کوهی وجود داشت بلای کوه می رود ان طرف کوه گله ای از گوسفند در حال چرا بودند مارتین که گله داری را به خوبی بلد بود نزدیک گله می رود و ان را به طرف جان پناه می برد. بعد برای شناسای جزیره هر روز صبح گوسفند ها را برای چرا به همراه خود می برد . مارتین فکر کرد که اگر آتشی بالای کوه روشن کند شاید کشتی ها او را ببینند و به طرفش بیایند و او را ازین جزیره ی ناشناخته به بیرون ببرند پس از علف های خشک وچوب خشک استفاده کرد. مارتین فکر کرد که یکی از گوسفند ها را کباب کند و امشب برای این که بیدار بماند تا از اتش مراقبت کند تا خاموش نشود بخورد و یکی از گوسفند های چاق و چله را کشت و از ان کبابی درست کرد که کمی مانده بود دوتا انگشت دست و چهار ناخون پاهایش را با کباب بخورد. نیمه شب نور فانوسی رادید که به طرفش می آید مازتین از خوشحالی آتش را آنقدر زیاد کرد که کمی مانده بود که همه ی گوسفندان کباب شوند. آن نور فانوس کشتی تجاری بود. از طرف آن کشتی یک قایق نجاتی آمد و مارتین را با خود برد. مارتین همه ی ماجرا را برای ناخدا تعریف کرد. ناخدا مارتینرا به سیبری برد. مارتین هم تا اخر عمر نه کباب گوسفند خورد ونه سوار کشتی شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:7 توسط داوود |
|
|
بینوا دیوید پسری فقیر که در یک خانواده ی فقیری در محله ی گداها زندگی می کرد در ان منطقه هر روز زن وشوهر باهم دعوا میکردند و مادر دیوید به خاطر سروصدای زیاد به بیماری شدیدی مبتلا شد پدر دیوید برای این که مادرش را به شهر ببرد و درمان کند تاحد مرگ کار کرد و دیوید با سگش به دنبال کار رفتند ولی فایده ی نداشت مادر دیوید در گذشت. پدر دیوید از غم مرگ مادرش خودش را مسئول مرگ میدانست پس خودش را در اتاقی زندانی کرد. از بس که غذا نخورد روز به روز مریض و مریض تر میشد. تاکه در گذشت تنها چیزی که برای دیوید مانده بود یک گاو پیر و یک مزرعه ی خشکیده و یک خانه و انهارا فروخت و غذای دو روز خودش را به دست اورد دیوید وسگش با پولشان به شهر پیش خاله اش رفت و و روز خاله اش ان را تحمل کرد و بعد ان را به بیرون انداخت. خاله اش زنی ثروتمند و پول داری بود که حاظر نشد یک گدا را در خانه اش نگهدارد ثروت دیوید خیلی طولی نداشت که تمام شد و راهی کوچه ها و خیابان های شهر شد درجای که هیچ کس اورا نمی شناخت به دنبال جای برای خواب بود در یکی از کوچه ها جای بود که در ان پر از اشغال و گربه بودرا پیدا کرد. به مجبور به انجا رفت و در بین اشغال ها یک شیشه ی شراب پیدا کرد که برای یک نفر بس بود ولی انها دو نفر بودند دیوید یکم خورد و بقه را به سگش داد و بعد به خواب رفتند روز بعد دیوید برای پیدا کردن غذا به یکی از فروشگاه ها ی زنجیره ای رفت دم در فروشگاه دیوید و سگش به خاطر شرابی که دیروز خورده بودند به هوش رفتند وقتی که چشم گشودند خود را در بیمارستان یافت که ادم های زیادی به دورش جمع شده بودند. وقتی که دکتر امد گفت:تا فردا باید همین جا باشی و بعد میتوانی بروی. روز بعد دیوید از بیمارستان خارج شد سگش را ندید این طرف و انطرف را نگاه کرد دید که سگش پیش پیرزنی بود و در حال غذا خوردن بود دیوید پیش پیرزن رفت و سگش را از ان خواست. پیرزن خواست که دیوید سوار کالسکه شود. انها ب داخل خانه ای همانند قصری بزرگ و باشکوه رفتند وقتی به داخل قصر رفتند پیرزن گفت که برای دیوید لباس بیاورند. غذا لباس و هرچی که میخواست برایش اوردند. دیوید از هر غذای خورد و سگش در جای راحت در حال استراحت بود . انها دوروز را پیش پیرزن گذراندند. در شب سوم اخرین امید دیوید از دنیا رفت دکتر ها مرگ پیرزن را به خاطر هیجان زیاد میدانستند و دوباره دیوید روانه ی خیابان ها شد . دیوید را به مکان تجمع کودکان بی سرپرست بردند و تا اخر عمر به همان جا گذرانید تا وقتی که بزرگ شد و به سر کا ر رفت . با دختری جوان ازدواج کرد و صاحب خانواده ای شد سگش هم دارای شش بچه شده بود پایان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:4 توسط داوود |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:55 توسط داوود |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:52 توسط داوود |
|
|
ین متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده.
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش. اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی. علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری. نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی. حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه. روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی. نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن. دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره. یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:33 توسط داوود |
|
|
يه روز يه تركه با يه زنه تو يه آسانسور گير ميكنن. بعد يه مدت زنه لباساشو در مياره و لخت ميشه و به تركه ميگه يه كاري كن كه من واقعا احساس كنم كه زنم! تركه هم لباساشو در مياره و ميده زنه ميگه اينارو بشور بعدشم اتو كن تا واقعا احساس زن بودن بكني تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من ميخونم يادداشت كنين رشتيه پكر و ناراحت نشسته بوده تو يك عرق فروشي و همين جور يك ساعت تمام داشته گيلاس عرقشو نگاه ميكرده. يارو جاهله با خودش ميگه بگذار يكم بخنديم، ميره جلوي رشتيه، گيلاس عرقشو برميداره و ميره بالا. رشتيه اول يك نگاه غمناك به يارو ميكنه، بعد يهو ميزنه زير گريه! جاهله ناراحت ميشه:ميگه: بابا بيخيال،شوخي كردم جون حاجي.اصلاً الان يدونه مَشتيشو برات ميگيرم، مهمون من! رشتيه در حين هق هق ميگه: نه داداش، تقصير تو نيست. اصلاًامروز بدترين روز زندگي منه! اولش صبح خواب موندم دير رسيدم سركار،رئيسم هم بيرونم كرد! بعد اومدم برگردم خونه، ديدم ماشينم رو دزد برده! رفتم كلانتري، گفتن كاريش نميتونن بكنن...بعد تاكسي گرفتم رفتم خونه،يهو ديدم كيف پولم رو گم كردم، يارو راننده تاكسيه هرچي از دهنش درومد بارم كرد و گاز داد رفت.. بعد رفتم تو خونه، ديدم خانم با سه تا از همسايهها تو رختخوابن! آخر تصميم گرفتم خودمو بكشم، كه يهو تو اومدي ليوان سمم رو تا ته خوردي به لاك پشته ميگن يه خالي ببند ميگه دويدم و دويدم گرگه ميره دم در خونه شنگول و منگول ميگه منم منم مادرتون زود باشين در رو باز كنين. شنگول ميگه غلط كردي ما آيفون تصويري داريم يه روز چند تا قزويني ميرن حموم عمومي. يه ساعت ميگذره بيرون نميان، دو ساعت ميگذره بيرون نميان، خلاصه بعد از 6-5 ساعت صاحب حموم شك ميكنه ميره تو حموم كه ببينه چه خبره. ميبينه صابون قزوينيا افتاده كف حموم ولي هيچكي جرات نميكنه ورش داره خودش رو بشوره افسره جلوي يك ماشين رو ميگيره، به راننده ميگه: جناب شما به خاطر بستن كمربند ايمني، پنجاه هزار تومن از طرف انجمن حمايت از ايمني راهها جايزه برديد. حالا ميخوايد با اين پول چيكاركنيد؟ يارو ميگه: فكر كنم باهاش برم گواهينامم رو بگيرم! يك زنه كنار دستش نشسته بوده، ميگه: گوش نكنيد جناب سروان، اين شوهر من وقتي مسته يك بند كس ميگه! تو صندلي عقب، يك يارويي خواب بوده، ازين سر و صدا بلند ميشه، ميگه: من همون اول گفتم با ماشين دزدي نميشه فرار كرد!! يهو يك نفر از تو صندوق عقب داد ميزنه: ببينم بالاخره از مرز گذشتيم يا نه؟! تركه داشته براي رفيقش تعريف ميكرده كه: آره نميدوني اونقدر شرمنده شدم، اونقدر شرمنده شدم كه نگو! رفيقش ميگه: آخه چرا، چي شده؟ ميگه: پريروز اين خانوم صالحي، منشي ما، اومد تو دفترم، گفت مرخصي ميخواد، من اونقدر شرمنده شدم! رفيقش ميگه: بابا اين كه شرمندگي نداره. ميگه: نه خوب صبر كن، من بهش مرخصي دادم رفت، بعد اون يكي كارمندمون اومد، اونم مرخصي ميخواست، اونقدر شرمنده شدم! بعد يكي يكي همه كارمندامون اومدن مرخصي خواستن، منم به همشون مرخصي دادم، اونقدر شرمنده شدم! رفيقش ميگه: بابا مرخصي دادن كه شرمندگي نداره. ميگه: نه آخه، بعد از يك مدت اين منشيه زنگ زد، گفت امشب بياين خونه ما، من اونقدر شرمنده شدم! من شب رفتم خونشون، ديدم خانم منشي تنهاست، با عشوه بهم گفت: من ميرم تو اتاق، شما چشماتون رو ببندين من الان ميام، اونقدر شرمنده شدم! بعد از يك مدت در رو باز كرد، ديدم همه كارمندا و خانوم بچهها جمعند، براي من تولد گرفتن، من اونقدر شرمنده شدم، اونــقــدر شــرمــنده شدم كه نگو! رفيقش ميگه: بابا اينكه شرمندگي نداره، بايد خوشحال ميشدي. تركه ميگه: آخه من لخت وايستاده بودم! كميته تركه رو مست و پاتيل تو خيابون ميگيره. بهش ميگند: مرتيكه كثافت! گمشو برو تو ماشين، باباتو ميسوزونيم! همين جور كه داشتند ميچپوندنش تو ماشين، تركه هي داد و بيداد ميكرده كه: چيكارم داريد؟ آخه منو واسه چي گرفتين؟ سربازه بهش ميگه: واسه عرق خوري. تركه ميگه: د بابا اينكه دعوا نداره! خوب بيارين بخوريم معلمه به شاگردش ميگه برو يه مورچه نر پيدا كن وردار بيار. بچهه فرداش يه مورچه مياره معلمه ازش ميپرسه خوب تو حالا از كجا فهميدي كه اين مورچهه نره؟ بچهه ميگه آخه جلوي مدرسه دختروونه پيداش كردم! يه نفر تو صف نونوايي بوده يه دفه عطسه ميكنه و دستشو جلوي دماغش ميگيره و تمام بند و بساط دماغش مياد تو دستش! همين جور مونده بوده چكار كنه كه بر ميگرده به پشت سريش ميگه آقا بيزحمت اينو دست به دست كنين اون آخر صف بمالينش به ديوار! تركه رفته بوده تهران دنبال نوش كه واسه تعطيلات ببردش تبريز. تو راه پسره اشاره ميكنه به چندتا گوسفند، ميگه: ببعي! ببعي! تركه برميگرده بهش ميگه: ببين اصغرجان! ما داريم ميريم تبريز، اونجا همه مردن! تو هم ديگه بزرگ شدي، بايد مثل مرداي گنده حرف بزني! اينا گوسفندند، گوسفند. يكم ميگذره، پسره اشاره ميكنه به يك قطار ميگه: دودوچيچي! تركه باز ميگه:اصغرجان! تو ديگه بزرگ شدي بابا! بايد مثل آدم بزرگا حرف بزني، اين اسمش قطاره. بالاخره ميرسن تبريز، سرشام تركه از نوش ميپرسه: اصغرجان، ديروز تو مهدِكودك چيكار كرديد؟ اصغر ميگه: قصه گوش كرديم. تركه ميپرسه: قصه چي؟ اصغر ياد نصيحت تركه ميافته ميگه: قصه روباه جاكش و كلاغِ كسخل يه روز به يه تركه ميگن نامزدي رو به چي تشبيه ميكني؟ ميگه نامزدي مثل اين ميمونه كه بابات برات يه دوچرخه بخره ولي نزاره بهش دست بزني يارو راهبه هفت-هشت سال تو يك قبيله آفريقايي زندگي كرده بوده و تو اين مدت كلي از آداب تمدن مثل كشاورزي و خونه ساختن و يكتا پرستي رو يادشون داده بوده... يك روز هوس ميكنه كه بهشون انگليسي هم ياد بده. خلاصه رئيس قبيله رو صدا ميكنه، باهم شروع ميكنن قدم زدن تا ميرسن به يك درخت. راهبه اشاره ميكنه به درخته، ميگه: "درخت". رئيس قبيله كلشو تكون ميده، اشاره ميكنه به درخت، ميگه: درخت! راهبه كلي حال ميكنه، يكم جلوتر اشاره ميكنه به يك كوه، ميگه: "كـوه" بازم رئيس قبيله كلشو تكون ميده، ميگه: كوه! خلاصه به همين منوال جناب راهب كلي زبان به جناب رئيس قبيله ياد ميده، تا اينكه بين درختا ميرسن به يك زن و مرده كه شديداً به كار خير مشغول بودن... راهبه يكم فكر ميكنه، ميگه: "دوچرخهسواري"! رئيس قبيله اخم ميكنه، نيزشو در مياره، ميزنه مردك بدبخت رو لت و پار ميكنه. راهبه كف ميكنه، ميره بهش ميگه: بابا من اين مدت اين همه راجع به صلح و دوستي چيز ياد شما دادم، چرا زدي اين بدبخت رو كشتي؟ رئيس قبيله اشاره ميكنه به زنه، ميگه: دوچرخه من يه روز يه آبادانيه رو از زير آوار زلزله در ميارن ميبينن موبايلش دستشه. يارو يه نگا به ملت ميكنه ميگه ويبراتور رو حال كردين؟ خبرنگاره ميره جبهه جنگ گزارش تهيه كنه، يك تركه رو گير مياره ازش ميپرسه: برادر شما اينجا چيكار ميكنين؟ تركه ميگه: زرشك پاك ميكنيم! خبرنگار ميپرسه: پس تو كار آشپزخونهايد؟ تركه ميگه: نه بابا! اينجا يك تابلوهايي زدن روش نوشتن: كربلا ما داريم مياييم، زير اين تابلوها ملت مينويسن زرشك! ما اونها رو پاك ميكنيم!! خبرنگار ميگه:كــــــات! آقا درست جواب بده! بابا پخش مستقيمه! دوباره ميپرسه: شما اينجا امداد غيبي هم دارين؟! تركه ميگه: بله، هر از چند وقتي يك توپي، خمپارهاي مياد ميافته توي سنگر، هفت هشت نفر غيب ميشن! خبرنگار داد ميزنه: كــــــــــــات! بابا اين چه وضعشه! درست جواب بده. تركه ميگه: آخه شما ميپرسي، من هم جواب ميدم ديگه! يارو ميپرسه: برادر شما اينجا ايثار هم ميكنين؟ تركه ميگه: والله عيسي رو نه ولي يه تقي داريم همه ميكنن ماشين تركه رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي دزد! بگـــيـــرينش! يهو تركه داد ميزنه: هيچ خودشو ناراحت نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟ تركه ميگه: ايلده من شمارشو برداشتم تركه تو مسابقة دو دوپينگ ميكنه، ازقضا آخر ميشه! رفقاش ميپرسن: بابا چرا آخر شدي؟ميگه: آخه نميخواستم بهم مشكوك شن از تركه ميپرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه از تركه ميپرسن: ميگذاري پسرت بره دانشگاه؟ تركه ميگه: آره، به شرطي كه به درسش لطمه نزنه رشتيه زنش حامله نميشد, از خونه بيرونش كرد و بهش گفت!!!!!!!!!!!تا حامله نشدي حق نداري برگردي خونه تركه ميره خواستگاري، مادر- پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن دختر ما داره درس ميخونه. تركه ميگه: ايشكال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه برميگردم رشتيه مست مست ميره خونه, كليد رو از جيبش در مياره و ميگه اين كليد بنده, در رو باز ميكنه و ميگه اين حياط خانه بنده, ميره توي اتاق خواب و ميگه اين اتاق خواب بنده, مي بينه زنش خوابيده, ميگه: اين زن بنده, مي بينه مردي پيش زنش خوابيده, ميگه!!!!!اينهم خود بنده يك زن و شوهر رشتي بچه دار نمي شن!بعد از كلي دوا و درمون!!!! دكترها تجويز مي كنند شما بهتره محل سكونت رو عوض كنيد يه روز به يه رشتي مي گن بلند شو!هفت نفر با يك پيكان زنت رو بلند كردندرشتي مي گه:!!!!!آئوو...عجب ماشيني اين پيكان !هشت نفر رو به راحتي جا مي ده ترك ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه. تركه هم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه دخترِ رشتيه ميره پيش مامانش ميگه: مامانجون چه گردنبند خوشگلي داري، اينو بابام برات خريده؟!زنه ميگه: من اگه به اميد بابات بودم، الان تو رو هم نداشتم رشتي نصف شب از خواب بلند مي شه به زنش مي گه:خانم جان همين جاي ما رو نگه دار تا ما برگرديم دوست رشتيه خانه رشتيه رفت, موقع خواب رشتيه گفت اين زن بنده, اينهم دختر بنده به چشم خواهري, اگه كاري بكني تفنگ دارم فشنگ هم تازه خريدم, حسابت رو مي رسم چراغها رو خاموش كردند, پس از مدتي زن رشتيه ميگه تفنگش خرابه, دخترش گفت فشنگ هم نداره, رشتيه هم ميگه: ... منهم كه خوابم يه بار دوتا ترك سوار پژو ميشن ... يكي شون ميگه : آي راننده ، يه نوار بذارتو پخش حال كنيم .. رانندهه ميگه : نوارا تو داشبورده ، قربونت خودت يكي وردا بذار .... تركه داشبورد رو باز ميكنه هي نوارا رو زيرورو ميكنه ،اخر يه نوار ويدئوپيدا ميكنه ..بعدم با زور تركيش فشارش ميده توضبط .... دوستش كه ميبينه اينجوري ميكنه يه پس گردني بهش ميزنه ميگه : آخه خره ،توچقدر تركي !!!! اين نواره واسه تريليه نه پژو تركه ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه: كبوتر، كلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد رشتيه با تركه ميرن الواتي, اول رشتيه ميره تو بعد مياد بيرون و ميگه بابا زن خودم بهتره بعد از اون نوبت تركه ميشه, ميره تو و مياد بيرون و ميگه.... آره بابا زن تو بهتره.. يه روز به بامشاد ميگن زنت حاملست. ميگه اي اردل نامرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:31 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:56 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:56 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:55 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:55 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:54 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:54 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:54 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:53 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:53 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:52 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:52 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:52 توسط داوود |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:51 توسط داوود |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:40 توسط داوود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
عمه شیرین در اسمان دلم ودلت مرجان بهانه زندگابی سما ایا کسی هست ما رو یاری کند بهشت رزیتا جون فاصله×شنگول و منگول پیمان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|