تبليغاتX
کلیسای عشق
 

میگویم و میخندم دیوانه چنین باید       میسوزم ومی سازم پروانه چنین باید

می گویم ومی رقسم می نلم و میخانم در بزم جهان شوری مستانه چنین باید

من این همه شیدای دارم ز لب جامی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 15:4  توسط داوود | 
بیان نامردیهاست این هایی که منگویم همان بهتر بهر جمعی رسم کمتر سخن گویم

شب وروزم بسوز وساز عمرم بی امان طی شد گهی از ساختن نالم گهی در سوختن گویم

خدا را مهلتی از باغبان تا زینقفسگاهی برون ارم سرو حالی به مرغان چمن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم نمیدانم کدامین حال م درد خیشتن گویم

از ان گمگشته منهم نشانی اور ای قاسد که چون یعقوب نا بینا سخن پیرهن گویم

تومی ای به بالینم ولی ان دم که خاکم خوشامد گویمت اما در اغوش کفن گویم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:41  توسط داوود | 
ای که ازمن و دریادمنی باخبر باش که دنیای منی

اگه یه پروانه امدرو سرت نشست نپرونش چون من ادرس قشنگ ترین گل دنیا رو بهش دادم

یارو میخاد زیر دریایی قرق کنه درمیزنه فرار میکنه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:31  توسط داوود | 
 با توام


با تو بودم با تو هستم


با تو که سرنوشت مرا رقم زدي


روحم را مجروح کردي


چشمانم را پر از اشک


و دستانم را با لبانت آشنا ساختي


با توکه گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي


بهار روياهام را مبدل به خزانش کردی...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 16:11  توسط داوود |