تبليغاتX
کلیسای عشق

 هر وقت که مردم

 

 

 

مرا در بالاترین نقطه کوهی دفن کنید وتکه یخی

 

 

 

همانند صلیب در بالای سرم بگذارید

 

 

 

تا با اولین طلوع خورشید

 

 

 

به جای مادر برایم

 

 

گریه کند. 

 
 هروقت مردم
 
 
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید
 
 
تا همه مردم بدانند که از این
 
 
 
دنیا با خودم چیزی
 
 
 
 نبرده ام
 
 
 هروقت مردم
 
 
جگرم را باز کنید  تا همه مردم
 
 
ببینند چه خون جگر ها
 
 
خورده ام  
 
 
هر وقت مردم
 
 
چشمانم را باز بگذارید تا همه مردم
 
 
 
 بدانند چشم به راه کسی
 
 
بوده ام.
 
 
 
 
 
 این چه خونیست که دنیا در دل ما میکند
 
 
 
جای ما هر کس که باشد ترک دنیا میکند
 
 
 
 
 
با خودم گوییم که فردا ترک دنیا میکنم
 
 
 
چون که فردا میرسد امروز وفردا میکنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 16:46  توسط داوود | 
 

میخوای بدونی کی دوستت داره؟؟


هر وقت خواستی بدونی که کسی دوستت داره یا نه .توی چشماش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببینی:

اگه نگات کرد: عاشقته
اگه خجالت کشید :برات میمیره
اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت توی فکر: بدون که بدون تو میمیره
اما اگه سرشو انداخت پایین و خندید و حرفو عوض کرد: بدون که دوستت نداره


ساده نگذر......

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!

دوستای خوبم هر چی فکر کردم

ندونستم عنوانش و چی بزارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:56  توسط داوود | 

alijon.blogsky

در دل من روزی؛گل عشقت رویید

 

 

یک گل سرخ؛ که در غربت تن؛می شد او را بویید


 

در حریم سینه؛جای دادم او را


 

با سرشک دیده؛آب دادم او را


 

قد کشید و بالید؛در هوای احساس


 

ریشه زد در جانم هر دم او با وسواس


 

اسمان قلبم؛صاف بود و آبی


 

شب رویاهایم؛همچنان مهتابی


 

با خیالش آرام؛زندگی میکردم


 

از حضورش در جان شاعری میکردم


 

من رسیدم با او؛لب پرچین نیاز


 

عاشقانه خواندم؛رو به ان کعبه نماز


 

تا به ناگه روزی؛گل عشقت خشکید


 

پر کشید از جانم؛تنم از غم لرزید


 

هرچه از دیده روان کردم آب


 

هرچه نالیدم وگفتم دریاب


 

بی اثر بود همانند سراب


 

پر زد از دیده من؛همچو شیرینی خواب


 

منتظر میمانم؛لیک تا روز حساب


 

تا بروید شاید ؛گل عشقت در دل؛همچو نی در مرداب

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:38  توسط داوود | 
 

دیر هنگامی است باران مهمان ناخوانده ی چشم هایم شده است..........

از آن دم که پرتوی نوری که کلبه ی سنگی مرا روشن می ساخت

..............رو به خامو شی است

نوری برای گرما نیست و دستهای یخ زده ام از نوشتن هراس دارند.

من از خستگی خسته ام

از تن های تنها خسته ام

مرا گفته بودند کلامی مقدس تو را در روزهای بی روح گرمایی پر از مهر می دهد

در این طوفان نامهربان کلام مقدس باری از یادم گریخته است

و چقدر دلسردم از بی کسی کس ها

از حقارت نگاه ها

از آنان که لبخند را هم گدایی می کنند

ازبودن رنج.در رنج بودن.دیدن رنج و هرآنچه با این واژه گره خورده مرا گریز گاهی

نیست که خداوندگارم انسان را در سختی آفرید

گله دارم

از تو گله دارم که حتی بدبختی را هم در لقمه نانی برای خوردن و لباسی برای 

پوشیدن تحقیر کردی

واز آنان که مرا اسیر این زمین سرد و سخت کردند و همسایه ی دلهایی سرد تر از

زمین .زمینی که که با نامهربانی مرا در آغوش گرفته.............

 حتی در مرگ هم مرا رد آغوش می گیرد اما این بار تن بی روح و آرمیده ام را...

امروز دلم گرفته.............

باران غصه بر بهانه هایم باریده تاشاید پایان ثانیه ها باشد.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:25  توسط داوود | 

تنها به دنیا اومدیم و تنهاتر هم از دنیا میریم

دنیایه بزرگیه . یکی میگه قشنگه و یکی دیگه میگه نامرده...

اما برای من نه قشنگ بود نه زشت نه وفا داشت و نه حتی بی وفا بود.

حالا که فکرش رو میکنم میبینم ای بابا دنیا اصلا با ما قهر بود .

یه عمر کوتاه بود اما دیر گذشت خیلی دیر . همیشه غرق رویا بودیم و نفهمیدیم کجا ایستادیم چی کار میکنیم به کجا میخوایم بریم

ندونستیم زندگی یعنی زنده بودن یا زنده بودن یعنی زندگی

نه هرگز نفهمیدم روی زمینم یا تو اسمون .

ندونستیم همه ی هستیمون یه خیال قشنگ بود که بیرون از رویا هیچ ارزشی نداشت حتی برای خودمون .

مثل یه خواب خوبی که تو رو تا اوج بودن میبره اما وقتی از خواب بپری باز مثل همیشه تکرار واژه ی تکراریه تکرار ...

به خیال خودمون توی کشتی نوح نشسته بودیم و در امان بودیم از هر گناه و اشتباهی .

بی خبر از اینکه سال ها پیش کشتیه دور از زشتی هامون توی ساحل بدی ها لنگر انداخته بود و همه قلب هامون در تصرف محض ترس از دوست داشتن بود .

به خودمون مغرور میشدیم چون فکر میکردیم دوست داشتن رو از بریم

شعر های عاشقونه میگفتیم و اطمینان داشتیم که عاشقیم .

اره شاید حرفای خوب میزدیم و داستان های عاشقانه ی زیادی بلد بودیم و زیباترین رویا ها رو صاحب بودیم اما توی (زندگی) همون دنیایی که از رویا فرسنگ فرسنگ فاصله داره کدوممون عاشقی رو بلد بودیم .

روی اتش احساساتمون سرپوش گذاشتیم و فکر کردیم که برنده ایم

(جنگجویی که در نبرد عاشقانه ها با سلاح سرد غرور پیروز شده بود ؟)

غرور تنها دلیل شکست نبود اون حسی که هر بار به خاطرش در خونه ی قلبمون رو تخته کردیم و باز پشت در تکیه دادیم و نفس راحت کشیدیم و خودمون رو سخت فریب دادیم که این بار هم قسمت نبود و این تنهاییمون حکمت...((( ترس))) بود . ترس از اشکار شدن احساساتمون .

نمیدونم دیگه چی باید گفت فقط بگم همه این حرفا چند کلمه ای بیشتر نبود در برابر حرفای ناگفته ای که شاید هیچ وقت مجال گفتنش رو پیدا نکنم

بهتون حق میدم اگه از حرفام هیچ چیزی متوجه نشید چون هیچ کس توی دل دیگری نیست و هیچ کس جز خود ادم حرفاش رو نمیفهمه

اما اگه دوست داشتید بدونید که اصلا مقصودم از گفتن این حرفا چی بود باید بگم برای دوست داشتن همیشه دیره ....

اما!!!! این یادتون باشه که به قیمت با هم بودن مجبور نباشیم به هم دروغ بگیم اگه قراره این طور باشه همون بهتر که تنها باشیم و یه گوشه بشینیم و به چیز هایی که دوست داریم فکر کنیم.

دیگه حرفی برای گفتن ندارم جز یه حرف با اون کسی که میدونم زندگیش فقط بر پایه ی عشق بوده و هست

یه دوست...

کسی که شاید فکر کنه میتونه باقی عمرش رو

از کوچه پس کوچه های زندگی بی خیال عبور کنه بدون اینکه دل به کسی بده و دوباره حس قشنگ دوست داشتن رو تجربه کنه.

شاید دلت خواسته باشه گذشته هات رو فراموش کنی و اون چیزی باشی که نبودی اما خودت گفتی از جنس خودمون باشیم یادت هست ؟

میدونم که همیشه پای حرفات تا پای جون ایستادی پس این بار هم به حرفی که زدی عمل کن و خودت باش مثل همیشه عاشق حتی اگه تنها...

حرف اخرم هم اینه که هرگز خدا رو فراموش نکن هرگز

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که در اینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند

عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:55  توسط داوود | 
 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري مي شكند
دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم

 كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند

فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام
دلم به درد مي آيد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم
كاش مي شد پرواز كنم
پروازي بي انتها تا رسيدن به ابدييت.......

كاش مي شد
در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد همراه است
بغض كهنه اي گلويم را مي فشارد
به گوشه اي پناه مي برم
كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط داوود | 

تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف...


من ان غريب ديروز..... اشناي امروز.... و فراموش شده فردايم .......در اشنا يي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا . يا دم کني

کاش زندگي فرصت دهد گاهي از گل ها ياد کنيم کاش بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم

در زماني که:
وفا قصه برف به تابستان است وصداقت گل نايابي است ودر آينه چشمان شقايق ها نيز عابر و ظالم و بي عاطفه غم جاريست به چه کس بايد گفت ؟
با تو خوشبخت ترين انسانم


من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم


در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:50  توسط داوود | 
پيش از ان كه قلبت را بدزدند ...

در سکوت مردمان کوچک این شهر خاکستری بزرگ ـ ماه را می بینم که با

وقار و ارامش در اسمان صاف و تیره  ایستاده ـ در چهره ی ماه تاسفی می

بینم ـ نواری از نا امیدی در صورت رنگ پریده اش نمایان است ـ از ماه می

پرسم : "چه شده ماه پر غرور؟" ماه میگوید : "از این شهر خاکستری پر

سکوت ـ از این مردمان کوچک بی احساس ـ از این اسمان تار همیشگی ...

و از این که هر شب عاشقی می میرد به تنگ امده ام...

 

شب گذشته را به خاطر دارم ... ستاره ای بی فروغ از اسمان به زمین

افتاد...پس ان ستاره هم مانند ستاره های قبل که به زمین افتادند از

آن عاشقی بوده؟...    پاسخی برای ماه ندارم ـ با نگاهی به شهر بزرگ و

تیره ـ اوایی سر می دهم تا در کوچه های تار و خلوت بپیچد و بر سر شهر

سایه افکند ـ می اندیشم چه خوب است اگر هر شب ستاره ای از اسمان

به زمین بیفتد ... تا این شهر پر غبار و دل های سنگی مردمانش ستاره

باران شود...

حال دیگر ماه خوابیده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:34  توسط داوود | 
 

                            گفتی محبت کن برو!

                                       باشد , خداحافظ , ولی....

            رفتم که تو باور کنی , دارم محبت میکنم... !

 

قلب شکسته

 

ديگر دفتر خاطراتي نيست تا اشکهايم را رويش خط خطي کنم!

همين ديروز بود که با غم ها وداع کردم ولي انگار راه گريزي نيست...

آيا کسي را ميشناسيد که قلب هاي شکسته را بند زند...!؟

نه... حرفي نيست!

هنوز سر قولم هستم! ...- ديگر گله مند نخواهم بود-

فقط افسوس....

و اما تو

ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی!

اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده

و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده

...!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 14:9  توسط داوود | 
 

دارم از تو می نویسم من برای آخرین بار

 

نمی خوام دیگه بمونه تو دلم حسرت دیدار

 

دارم از تو می نویسم به زبون بی زبونی

 

به زبونی که تو بتونی تو ازش عشقو بخونی

 

دارم از تو می نویسم با چشمهای خیلی خسته

 

خستگی هایی که از تو تو وجود من نشسته

 

دارم از تو می نویسم که همیشه دوری

 

برای حس لطیفم تو مثل یه حکم زوری

 

دارم از تو می نویسم تو کوچه های باریک

 

یادته تنهام گذاشتی تو شبای سرد و تاریک

 

دارم از تو می نویسم که دیگه عشقی نمونده

 

هوس های پر فریبت جونمو به لب رسونده

 

دارم ا تو می نویسم با دستای سرد و لرزون

 

تنهایی شعری نوشتم برای تو زیر بارون

 

دارم از تو می نویسم نگو که دروغ نوشتم

 

می دونم که توی قلبت هیچ وقت من جایی نداشتم

 

دارم از تو می نویسم تویی که تنهام گذاشتی

 

یادمه اون روز آخر که گفتی دوسم نداشتی

 

دارم از تو می نویسم شعری از جنس صداقت

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:13  توسط داوود |